تبليغاتX
ندای درون
شعر _داستان _ دیوان شعرا _ طنز _ مطالب علمی _ورزشی _موسیقی

بر پوستین شهر

نقشی از هزاره شب تاریخ است

در تاریکترین

حرکت

وقتی ابرها می گریند

.و اسمان تاریکترین روزش را جشن می گیرد

در کنار خورشید

 

 

+ نوشته شده در  88/09/28ساعت 22:6  توسط مجتبی جعفر پور  | 

به تو

د راندیشه ام

در عبور یک لحظه زیبا

با چشمهایم

به تو در انتظارم

در شنیدن یک صدا تنها

به تو در خیالم

نه

در خیالم

به تو در وصل

در رسیدن

در عشق

در تو

به عشق

 

+ نوشته شده در  88/09/23ساعت 23:4  توسط مجتبی جعفر پور  | 

خنده بر لبانت

 

 جرياني از زيبايست

 

نگاهت

 

شكست تنهاي

 

كلامت سراغاز عشقي از درون

 

گامهايت

 

 تا سرانجام

 

استوار

 

بانو تنها من

 

تنهاي در من

 

با تو پايان است

 

وقتي حسم را از سرانگشتانم

 

مي يابي

 

محبتم را حس ميكني

 

انگاه كه در تو تمام مي شوم

 

در تو

 

بانو تنها من

 

با د را بر گيسوانت تسليم ميكنم

 

انگاه كه در بلند ترين نقط عشق مرا نگاه ميكني

 

و من تو را

 

اشكهايم جاري مي شود

 

و اشكهايت

 

چه دور چه دور

 

چه دور از من

 

چه نزديك چه نزديك

 

چه نزديك به من

 

با نو تنهاي من

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/08/11ساعت 20:42  توسط مجتبی جعفر پور  | 

به تو

از كدام بوسه

عشق را

بر گونهايت نقاشي كنم

با كدامين اواز تو را خشنود

واز پس كدام پنجره چشمهايت را نظاره كنم

اي زلفهايت زيباترين سياهي

و لبهايت خجسته ترين سرخي

اغوشم مامنيست و اغوشت

دوريت تلخ ترين واقعه

انگاه كه اشك بر گونهايم جاري مي شود

انتظار چه زيباست

انتظار

تا اولين بوسه

تا اولين هم اغوشي

تا اولين

دوستت دارم

اي نزديكترين

دورترين از  من

+ نوشته شده در  88/07/19ساعت 16:37  توسط مجتبی جعفر پور  | 

در غزلي از خواستنم

با چشمهاي روشن

زيباي را از تو ميجويم

قلبم در تنگاي دوستي تو تنگ است

چه رويا تو

مرا به زنجيري در جريان عشق كشيده

اه با تو

زندگي رويايترين واقعيت است

نفس به نفسهاي تو پيوند خواهم زد

وقتي بوسه هايم

به زندگي مبدل ميشود

تو را دست دارم

تو را

تو را

تو را اي عشق

 

 

 

+ نوشته شده در  88/07/19ساعت 16:36  توسط مجتبی جعفر پور  | 

چه فروتنانه در مقابلت می نشینم

ای راز

تا کی در خیالم تو را حس کنم

ای ارامش من

با نو عشق

دستهایم حلقه ای از محبتتن

وقتی نیازگاه محبتت را حلقه می زنم

و پستانت را به شکفتن میکشم

ای لبریز چشمهایت

من

+ نوشته شده در  88/05/05ساعت 18:26  توسط مجتبی جعفر پور  | 

سنگ

شیشه

شکستن

قلب

عشق

وقتی تو را حس نمیکنم

می شکنم

پس در اغوشم بیا

تا نشکنم

+ نوشته شده در  88/03/05ساعت 6:3  توسط مجتبی جعفر پور  | 

گذشتم

از جادها خیال

ان سوی تر فراسوتر دور تر

جای نزدیکتر

که تو در دور ترین نزدیکی به من

گریستی

وقتی اسمان بارانی بود

و من خندیدم

چرا که تو

نزدیکتر به چشمهایم بودی

+ نوشته شده در  88/02/29ساعت 23:2  توسط مجتبی جعفر پور  | 

خنجر

وگلویم میدانگاه

وقتی از عدالت حرف می زنم

می تازد

پس سکوت اجباریست

تا خنجر در قلاف بماند

چشمها یم

حرف میزند

و دستانم فریاد

اما شمشیر برای سکوت دستهایم می شتابد

و من با خونم فریا د می زنم

 

+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 21:16  توسط مجتبی جعفر پور  | 

چشمانم ستاره اند

در تاریک ترین شب اغاز

از من

از تو

با هم

وقتی پستانهایت درشکفتنند

و موسیقی انگشتانت بر جسمم صدا زندگی را می نوازند

از خیال به رویا از رویا به حقیقیت می رسم

چه گلستانیست گرمترین کانون زندگی با تو

وقتی در تو

تو در من حل شویم

+ نوشته شده در  88/02/24ساعت 20:48  توسط مجتبی جعفر پور  |