خنده بر لبانت
جرياني از زيبايست
نگاهت
شكست تنهاي
كلامت سراغاز عشقي از درون
گامهايت
تا سرانجام
استوار
بانو تنها من
تنهاي در من
با تو پايان است
وقتي حسم را از سرانگشتانم
مي يابي
محبتم را حس ميكني
انگاه كه در تو تمام مي شوم
در تو
بانو تنها من
با د را بر گيسوانت تسليم ميكنم
انگاه كه در بلند ترين نقط عشق مرا نگاه ميكني
و من تو را
اشكهايم جاري مي شود
و اشكهايت
چه دور چه دور
چه دور از من
چه نزديك چه نزديك
چه نزديك به من
با نو تنهاي من
به تو
از كدام بوسه
عشق را
بر گونهايت نقاشي كنم
با كدامين اواز تو را خشنود
واز پس كدام پنجره چشمهايت را نظاره كنم
اي زلفهايت زيباترين سياهي
و لبهايت خجسته ترين سرخي
اغوشم مامنيست و اغوشت
دوريت تلخ ترين واقعه
انگاه كه اشك بر گونهايم جاري مي شود
انتظار چه زيباست
انتظار
تا اولين بوسه
تا اولين هم اغوشي
تا اولين
دوستت دارم
اي نزديكترين
دورترين از من
در غزلي از خواستنم
با چشمهاي روشن
زيباي را از تو ميجويم
قلبم در تنگاي دوستي تو تنگ است
چه رويا تو
مرا به زنجيري در جريان عشق كشيده
اه با تو
زندگي رويايترين واقعيت است
نفس به نفسهاي تو پيوند خواهم زد
وقتي بوسه هايم
به زندگي مبدل ميشود
تو را دست دارم
تو را
تو را
تو را اي عشق
چه فروتنانه در مقابلت می نشینم
ای راز
تا کی در خیالم تو را حس کنم
ای ارامش من
با نو عشق
دستهایم حلقه ای از محبتتن
وقتی نیازگاه محبتت را حلقه می زنم
و پستانت را به شکفتن میکشم
ای لبریز چشمهایت
من
سنگ
شیشه
شکستن
قلب
عشق
وقتی تو را حس نمیکنم
می شکنم
پس در اغوشم بیا
تا نشکنم
گذشتم
از جادها خیال
ان سوی تر فراسوتر دور تر
جای نزدیکتر
که تو در دور ترین نزدیکی به من
گریستی
وقتی اسمان بارانی بود
و من خندیدم
چرا که تو
نزدیکتر به چشمهایم بودی
خنجر
وگلویم میدانگاه
وقتی از عدالت حرف می زنم
می تازد
پس سکوت اجباریست
تا خنجر در قلاف بماند
چشمها یم
حرف میزند
و دستانم فریاد
اما شمشیر برای سکوت دستهایم می شتابد
و من با خونم فریا د می زنم
چشمانم ستاره اند
در تاریک ترین شب اغاز
از من
از تو
با هم
وقتی پستانهایت درشکفتنند
و موسیقی انگشتانت بر جسمم صدا زندگی را می نوازند
از خیال به رویا از رویا به حقیقیت می رسم
چه گلستانیست گرمترین کانون زندگی با تو
وقتی در تو
تو در من حل شویم
بي بهانه
دوستت دارم
در موج نا ارام چشمهايم
وقتي تو را به ذهن مي كشم
افتاب حس جاودانيست
و ماه انتظار طولاني
ستارهگان اندام تو را درپهنه اسمان نقاشي مي كندد
در كهكشان راه شيري
وقتي تابستان در اسمان خيره ام
عبور لبخند تو را بر چشمهايم مي بينم
پرنده بودن چه حس خوبيست
انگاه كه به تو نزديكتر مي شوم
دزدانه لبهايت را پر از ترنم عشق مي كنم
انگونه كه گونهايت را
شكوفا كرده ام
ظرا فت انگشتانت لطافت بهار را بر اندامم مي كشد
وقتي غرق در تو ام
اغوشتت گرمترين مامن دنياست
و زيبايت لبريزترين
ابشار بر چشمهايم
بوسه هايت ضرب اهنگ موسيقي خواب است
وقتي لبهايم تسليم مي شود
و چشمهايم مبهوت اين خواسته اغازين
انگاه كه چشمهايت فريا د مي زند
و اندامت خواهش
جنون عشق چه زيبايست
و مي دانم كه اندم تو ابستن عشقي هستي
كه من خواهش كردم
و تو اشتياق در داشتن
لا لا لاي
بخواب
كه فرداها كه فرداها
نزديكست
اي همه چيز
شعر
وارامش يك حس
در خلوترين اشتياق
وقتي در انديشه تو هستم واژه مي ارايم به نام تو
در كنار يك پنجره باز
با ارزوها ي سبز در نگاه ممتد يك چشم در پنجره
و شاخه اقاقي
در باغچه شكفته حياط
من چنين با ذوق در اغوش ميگيرمت
و چنين لطيف
احساسم را به تصوير ميكشم
وقتي در تو خلاصه مي شوم
اي عشق