دوستت دارم
اگر چه نمی گویم
اگر چه به اندازه هزاران سال از من دور شدی
دوستت دارم
و من زندگی میکنم
با مرور همیشه ماه ها
با تو
در بند
در قالب قفسهای غزل
با دختری با موهای بلند
که هر روز
مردی در اتاق خلوت می بافد
با ان زنجیری
ازادی در بند
با کلمه های
که غزل می سازد
مدرنیسم
ازادی در بند
در بند
در رقصی از رنگها
شکوه تو
با گیسوانی پریشان
شب را به ارمغان اورد
خداوند چه زیبا بر لبهایت گل سرخ را نقاشی کرد
بهار باش
فصلی از همیشه اردیبهشت
کلمه
کلمه
شاعری
اینگونه می بینم که خود شعری
سروده شده
هربار با واژها به رقص میای شعری می سرای
سرودی
فریادی
می دانم
می دانم
واژها را به زنجیر نمیکشی
عروس میکنی
مادرانی که معنا می زاین
کلمه
کلمه
شاعری
باور دارم
دلم فریاد میزند
صدایم
اشفته به روزیست
که تو
دیگر نشنوی
دستهایم به یاری فریاد امده اند
زبانم
گوشه نشینست
چشمهایم شت شیشهای دودی تورا مینگرد
قلبم نارنجکیست که هرگاه
با نگاهت منفجر میشود
که محبت را بقچه میکرد
هر صبح
و با زبانی که سلام را جاری
من اخرین بقچه را از دستت گرفتم
چشمهایم مرور می کند
باور
ایا خواهم کرد
نبودنت را
چه زود نیستی
مرگ
تو را به اوج برد
و من میان گریه و بهت
مرگ را مرور می کنم
برای دوستی که یادش را مرور میکنم
حکایتیست که هر روز دوره میکنم
زمان در جدال
اما من
هر روز دوره میکنم
اشکم را
در صدف چشمهایت میگذارم
برایم مروراید کن
من به چینش می ایم
ان لحظه که چشمهایت
باز نگاه است
غزل غزل تو را می سرایم
در اندیشه ام
تا
کودکی وارد میشود
بیدار میشوم